|
بنام او باورم نميشه... اگه گريه نكنم، بغض تو گلوم ميمونه... نميدونم چرا گاهي قلبم اينقدر سنگينه... خيلي بي جنبه اي مهديه...خييييييييييييليييييييييييييي كاش ميفهميدي كه چقدر دلتنگم كاش ميفهميدي كه سراسر رنجم من غريبم خستم با صداي خاطراتم زندم كاش ميفهميدي كه چه دردي دارد قلبم از سايه ي خود ميترسد و درونم زجر و غم آميخته بغض راه گلويم بسته اين دلم پرشده از فقر اميد بي كس و تنها،غريب و نااميد ذهن من پره از ياس شده قلب من از همه دلسرد شده گله مندم.... پره دردم... با صدايي لرزان شعرو غزل ميخوانم شعرها همه بي احساسند قلبها از دوريم دلشادند يادم در دلها مرده نامم از سينه ها پاك شده بي وفايي همه جا باب شده گله مندم... پره دردم... نااميدم... خستم... ----------------------------- مهديه عوض ميشود مطالب بالا صحت ندارند من پشيمانم از... سراسر اميدم قبراغ(ديكته اش سخته-با ق غ مشكل دارم) پر از انرژي از هيچ كسم گله ندارم خوب خوب خوبم من ولي پاكشون نميكنم بالاييا رو تا يادم بمونه كه يه زمان تو توهم بودم
بنام او و فقط او وفقط او چقدر آدما مي تونن نامرد باشن!!! چقدر... داره اشكم در مياد خسته ام از خودم...از همه... اين همه درس بخون آخرشم يكي بياد اينجوري بگه...ميشه از ضعفو حسادت خودش باشه...اون كه نميدونه و تجربه اشو نداره چطوري به خودش اجازه ميده نظر بده... نميدونه ما چقدر ... خدايا اون خيلي آدم خوبيه...نذار واسه يه حرف اينجوري در موردش قضاوت كنم... بيشتر از هر زمان ديگه اي نياز دارم تا يكي توي گوشم...تو فكرم...تو وجودم...افكار مثبت تزريق كنه منتظر مي مونم تا اين ترم هم تموم شه...تمام تلاشمو ميكنم واسه يه قضيه اي ...اثبات خيلي چيزا نياز به زمان داره، در حين حال ميتونه با تلاش خيلي راحت باشه... دليل خيلي چيزا رو الان خوب ميفهمم... فقط دليل خيلي چيزاي ديگرو اصلا نمي فهمم... خدايا شكرت...واسه يه لحظه تو رو يادم رفت...كمك خواستن از تو هميشه بهم آرامش داده و اعتماد به نفس... وقتي بهت تكيه ميكنم تمام بديها يادم ميره... ديگه غصه نمي خورم يا لااقل كمتر غصه مي خورم...منبع انرژيهاي مثبت در توست...توي زمينت تكيه گاه پيدا نميشه...شكرت كه تو هستي... از امشب شروع ميكنم...توروخدا خودتم كمكم كن...خواهش ميكنم بخواه...تا تو نخواي نميشه...بخواه كه منم هميشه بخوام... ميدونم باور كن ميدونم به خاطر خودم دارم اينكارو ميكنم ولي اين حداقل كاريه كه در اين شرايط از دستم بر مياد...منو ببخش اگه واسه خودمه...منو ببخش و اينو به حساب دوست داشتنم و اشتياق به نزديك شدنم بذار...بذار بفهممت...بذار...
بنام دوست داشتني ترين و مهربونترين...خداي زيباي متعال وباز سلام... شايد ميگي اين دختره هم هر وقت ... آخه من چيكار كنم كه تو فقط بهم آرامش ميدي...وقتي حتي واسه يه لحظه بهت فكر ميكنمو سردي قلبم به گرمي حضورت تبديل ميشه... وقتي هميشه بهم كمك ميكني كه گول نخورم...وقتي ديروز خيلي آروم بهم گفتي كه مهديه ...نه! مگه ميشه يادم بره كه تو هستي و واسم بهترينها رو ميخواي...مگه ميشه گوشهام هميشه كر باشن و صداتو نشنوم... تو خوبي...تو ماهي...بهتريني ومن هنوز ماه كامل رو دوست دارم... ميخوام امروز يه قولي بهت بدم...كمكم ميكني قولمو فراموشش نكنم... هميشه از اينكه بهت قول بدمو نتونم عمل كنم ميترسم ولي اينبار واسه خودم هم كه شده يه قولي بهت ميدم...واسه اينكه مطمئن بشم خطا نميكنم... چشمامو ميبندم...يه لحظه صبركن! ببخشيد كه باز كردم...يه لحظه ترديد كردم ولي نه...باور كن دستامو ميگيري ..نه؟! قول ميدم...از صميم قلبم قول ميدم...و ميخوام كه كمكم كني...باتو حرف زدن لذت بخشه عزيزترينم... يه كمكي ميكني؟ يادم بره ...باشه؟...قلبم سنگينه...واشكام گرم...ولي نميخوام آرومم كن مثل هميشه بيشتر از هر زمان ديگه اي دوست دارم برم بيت الله الحرام...ميدونم كه طواف دل بايد و اين هميشه هست ولي به معنويت اونجا نياز دارم،به اين كه دلم آماده باشه ...به اينكه به كعبه نگاه كنم ...اشك بريزم و ازت بخوام كه منو پيش خودت نگه داري،من دختر كوچولوي تو باشم و هميشه هوامو داشته باشيو نذاري زمين بخورم مرسي كه كمكم كردي وقتي دارم باهات حرف ميزنم...به مامان دروغ نگم كه چيكار ميكنم خدايا ...نذار يادم بره...نذار قولمو يادم بره... منو ببخش كه ...اعتماد دارم بهت...هميشه هميشه...نذار يادم بره دوستت دارم
بنام تو اي عزيزترين معبود ،زيباترين معشوق، باشكوه ترين خالق آري وباز به نام تو... به نام تو كه تنه خسته ام در سايه سار محبتت جان ميگيرد و انديشه و خيالم با يادت آرام...به نام تو كه تسكين دهنده ي مهرباني ...زلالي و عاشق... به نام تو اي بي همتاي دوست داشتني... وباز دلم برايت تنگ شده بود...ميدانم كه با وجود تمام دلتنگي هايم، هيچ تلاشي براي وصال نكرده ام و ميدانم كه ناسپاس تر از آنم كه قدر تمام خوبيهايت را بدانم...ميدانم كه با وجود اينكه دوستت دارم ،هنوز كارهايي كه تو دوست نميداري را از زندگيم پاك نكرده ام و ميدانم كه زمان به سرعت ميگذرد و من هنوز در خم يك كوچه ام... ميانديشم به تمام خوبيهايت...به تمام لحظاتي كه در تنگناهاي زندگيم دستم را گرفتي...به زمان هايي كه دعاهايم را پذيرفتي ... و به ثانيه هايي كه در اوج نگراني غافلگيرانه مرا آرامش بخشيدي... ميانديشم به خودم...به تمام ناسپاسي هايم...به تمام لحظاتي كه تو در كنارم بودي و من از تو غافل... به زمانهايي كه فراموشت كردم...به گناهانم...و به ثانيه هايي كه با خطايي بزرگ و گناهي بزرگتر تو را غافلگير كردم و تو همه ي بديهايم را چه آسان فراموش ميكني و باز نميگذاري كه غمگين باشم و باز ياريم ميكني و باز بهم لبخند ميزني... ميانديشم به امروز... به امروز كه دلهره را از من ربودي...به امروز كه فكرهاي سراسر مايوس كننده ام را به يكباره از ذهنم زدودي...به سلامتي كه بهم هديه دادي... تقريبا مطمئن بودم كه باز اين درد لعنتي به سراغم اومده...درد كه نه!...چون هميشه بي صدا و آروم پاشو تو وجودم ميذاشت و بي صدا و آروم در بدنم رشد ميكرد و يك بارم كه بي صدا و آروم تركيد ولي آخرش خدايي بدجور جنجال و جيغ و داد به پا كردا... ولي باز تو كمكم كردي... به خاطر حرفهاي دكتر يكم دلهره داشتم و به خاطر يه سري چيزاي ديگه تو دلم غم داشتم ولي تو بهم گفتي كه ...فكر بيخود.. موقوف! مرسي مرسي از صميم قلبم ازت ممنونم، ميخوام يه دعايي بكنم ... واسه يه آدم خوب...خدايا بهش عمر باعزت بده و عمر طولاني كه بتونه هميشه به مردم كمك كنه... خدايا بعضي وقتا فكر ميكنم،آخه من به چه دردي ميخورم وقتي نميتونم كاري واسه كسي انجام بدم و به ديگرون كمك كنم... كاش منم يه دكتر بودم و مثل اون اينقدر بارم بود...كاش ميتونستم شاديو به ديگرون هديه بدم...خوش به حال اون و خوش به حال تموم كسايي كه واسطه ي خير تو ميشن...و من هميشه قبطه ميخورم...به تلاششون...به بزرگيشون...به اينكه شايد از طرف تو انتخاب شدن تا دست ديگرونو بگيرن...و به اين كه من چيكار ميتونم بكنم... خدايا به خاطر همه چيز ممنون، و به خاطر امروز دو صد ممنون دوستت دارم كمكم كن بتونم خودمو بهت نزديك كنم، كمكم كن به تمناي ابليس وجودم ،پاسخ منفي بدم كمكم كن و مرا درياب تامقصد عشاق رهي دور و دراز است يك مزه از آن واديه، عشق مجاز است در عشق اگر واديه اي چند ببيني بيني كه در آن چه نشيب و چه فراز است دلم واسه ي كلاساي عرفان تنگ شده...خيلي زياد، كاش ميتونستم درك كنم ...كاش مسيرو پيدا ميكردم
بنام عزيزترينم ميدوني خدا چي فكر ميكنم؟نميخوام هيچيو زير سؤال ببرما...نه! ولي چه فايده كلي زندگي ميكنيم ،بعد با يه عالمه گناه ميايم پيشت... ميگم بد نبود زودتر ميمردم، اون وقت گناهام كمتر بود... با منير كلي حرف زديم ولي آخرش به اين نتيجه رسيدم كه كاش... ولي از يه طرف الان كه جوونم اگه بميرم،شايد واسه خانوادم خيلي سخت باشه، ميترسم مثل زمانيكه امين مرد و مادرش هنوز كه هنوزه ناراحتي و افسردگي از بابت از دست دادن پسرجوونشو داره،خدايي نكرده مادرم مريض بشه...مثل همين امروز كه بابت ديركردنم، منو زير ماشين كردنو كشتن و بردن سردخونه و خاكمم كردن و صداي مامان كه ميلرزيد هنوز تو گوشمه...از طرفي من كه كارخوب زياد ندارم ...چه دفترچه عمليو ميخوام بهت نشون بدم؟...شايدم زيادخودمو تحويل گرفتم...شايد اگه بميرم،مثل خيلي از كسايي كه خيلي زود،ياد و خاطرشون از ذهنا پاك ميشه،منم اينجوري باشم و بعد از 40م هيچ كسي ديگه سرقبرمم نياد... ولي عيبي نداره من تو رو ميخوام...فقط ميترسم تو هم منو نخواي...اون وقت چيكاركنم؟ ميدوني خيلي درد داره كه آدم كسيو دوست داشت باشه ولي اون... حالا اگه او كس تو باشي...يعني هيچي ديگه...كم لم يكن شدم رفت امشب رفتم تو فاز منفي...اينقدر به خاطر يه فراموشي گريه كردم،سرم درد ميكنه... خدايا ميدونم تو دوست نداري،بنده هات ،هرچند مثل من بد،غصه بخورن ولي امروز ناخواسته اشكاي مامان ناز و مهربونمو در آوردم، منو ببخش و از دلش در بيار...آخه خدايا چرا من اينقدر سربه هوا شدم،چرا بايد از شانس بد من يادم بره كه بايد يه زنگ به مامان بزنمو باز از شانس بدترم صداي گوشيو نشنوم و حتي يه چك هم نكنم ببينم اين همه miss call دارم،چرا بايد اينقدر نگرانش كنم؟ و چرا بايد مامان خيلي الكي دلش هزار راه بره و هزار تا فكر منفي بكنه؟ و منو زير ماشين بكنه؟ بيچاره بابا اومده و كلي دلداريم ميده... واقعا شرمنده ام ولي اونا فكر ميكنن به خاطر خودم ناراحتم...شايدم به خاطر خودمم هست ولي واقعا دوست ندارم ناراحتشون كنم خدايا يكم بهم هوش و حواس بده ...خواهش ميكنم... راستي ...يه چيز ديگه هم بود...صبح زودو يادته...ميدونم ،باور كن ميدونم اين دنيا ارزش نداره...ولي چيكار كنم وقتي هيچ كي...ميدونم اگه...ممكن بود ... واينجوري واسم خيلي بهتره و تو منو خيلي بهتر از خودم ميشناسي ولي چه كنم با اين فكرو خيالات مسخره... ميخوام اين قضيه رو تمومش كنم...اينو واقعا ميگم ولي بدون كمك تو نميتونم... پس براي اينكه تموم بشه...از ته ته قلبم ازت ميخوام كمكم كني...يه كوچولو قلبم درد ميگيره ولي اشكال نداره...بازم ازت خواهش ميكنم
بنام خدايي كه اين روزا هوامو نداره...شايدم... خسته شدم،اه... نميخوام ديگه...واقعا نميخوام... دلم ميخواست روم ميشد و اينو ميگفتم و خلاص ولي تو اين وضعيت نميتونم تنهاشون بذارم... وقتي 1روز كامل كار ميكني و آخر شب ميفهمي همه اش بي فايده بوده، تمام خستگي توي تنت ميمونه ... نميدونم... حتي ميتونم بهشون حق بدم، ولي ديگه چيكار ميتونستم بكنم كه نكردم...خداجون خيلي خسته ام...ميدونم ميدوني ولي اخه يه چاره اي ...يه چيزي... تازه يه سري فكراي ديگه هم تو سرمه كه نميدونم بايد بگمشون يا نه؟... وقتي يهو اومد تو ذهنم ،اونم يه زمان كه خيلي خاصه... واي خدايا دارم خفه ميشم...دلم ميخواد گريه كنم ولي ميترسم يكي بياد تو اتاقو با اين حال ببينه منو...اون وقت هيچ دليل قانع كننده اي واسش ندارم ... اون وقت فكر ميكنه خل شدم ولي خيلي دلمو شكوندي...خيلي حالا قشنگ ميتونم احساس كنم كه دوست دارم ...عاشقانه دوست دارم...وشايد به خاطر همينه كه توقع نداشتم كه بهم يه جوري بفهموني دوستم نداري...آخه من كه اصلا تو اين فكرا نبودم...فكر ميكردم... ولي فكرنكن دست از سرت برميدارم...تو مثل آدما نيستي كه بتونم بدون آنها دوام بيارم... تو تمام هستي مني...فقط بداخلاقيامو تحمل كن...يه كاري ميكنم يه كم بيشتر تحويلم بگيري...منو رها نكني...سعيمو ميكنم فقط تنهام نذار، باوجود همه ي كسايي كه كنارمنن و خيلي دوسشون دارم،احساس تنهايي ميكنم...توبايد كمكم كني...بايد...خدايا توروجون اونايي كه خيلي دوسشون داري،دستمو بگير... با تو بودن يعني همه چيز...همه چيز
سلام خداي مهربونم ميدوني چقدر دلم واست تنگ شده ، نه؟ نميدونم چرا احساس نزديكي نميكنم، ميدونم دوستم داريا، اينو هرروز بهم ثابت ميكني و من اين روزا خيلي خوب اينو ميفهمم، تمام گله و شكايت هايي كه تو دلم بود و فكر ميكردم واسه اينه كه دوستم نداري، حالا بهم فهموندن كه همه ي اونا بهترين چيزايي بوده كه تو ميتونستي پيش روم بذاري... ومن اين روزها خيلي بيشتر مهربونيهاتو و اينكه دوست نداري ضربه بخورم رو درك كردم، همه ي قضاياي اخير بهم فهموندن كه هنوز يه چيزايي بين منو تو هست، يه چيزايي كه باعث ميشه هوامو بيشترتر داشته باشي... وقتي باهات حرف ميزنم دوست ندارم به هيچ چيزو هيچ كس فكر كنم، دوست دارم توي خلوتمون فقط تو باشيو من... ميدونم اين روزا سرت خيلي شلوغه ، با اين حال مرسي كه هميشه واسم وقت داري، مرسي كه دستهاي مهربونت هميشه به گرمي دستامو فشار داده و نگذاشته كه لغزشو احساس كنه... هميشه وقتي به گذشته فكر ميكنم و به سرتاسر زندگي اي كه توي اين دنيا به عنوان سهم مهديه بهش دادي و اونم سعي ميكرد بهترين استفاده رو از سهم ببره، وقتي به تمام روزها و شبهاي كه بر من گذشت ميانديشم و در ذهنم تداعيشون ميكنم، جز اينكه هميشه ي هميشه باهام بودي و تنهام نگذاشتي و وجودت بهم دل گرمي و ارامش داده،به نتيجه اي نميرسم... سختيها رو با تو گذروندم و به ياد تو درحاليكه لحظاتي رو به خاطر ميارم كه در اوج شادي تو رو فراموش كرده بودم... بيراهه هاي زندگيم قابل شمارش نيست ولي تو بودي كه منو با وجود اينكه سايه ي سنگين شيطان منو ميخواست احاطه كنه ، نور رو نشونم دادي... خداي عزيزم امشب باز بعد از مدتها دلم مشتاق بود تا بشينه كنار بهترينش، تمام وجودم براي دل سپردن پر ميزد... چقدر خوبه كه ميفهمي ... همه چيو ميدوني... اين كه دلم واست تنگ شده و داره پرپر ميزنه، اينكه تو رو براي هميشه داشتن واسم بزرگترين آرزو شده .. اينكه چقدر دوست دارم...و اينبار از ته ته دل سنگيم بهت ميگم عاشقتم... عاشق شدن سخته ولي زماني كه بدوني يه نفر هست كه كه اونم عاشقته و بيشتر از خودت تو رو دوست داره بهت دلگرمي ميده ميدوني خداجونم،بهترينم...خيلي امام رضا رو دوست دارم، با تمام وجودم دوسش دارم، خيلي وقتها منو به ياد تو انداخته و امشب هم باز اون بود كه يادم انداخت كه كسي هست كه بينهايت برام عزيزه ولي مدتهاست كه درست و حسابي صفحه ي دلمو واسش باز نكردم تا ازنگفتني هايي كه بهتر از خودم بهشون واقفه،براش حرف بزنم اولش كه خواستم بيام پيشت تا به حرفام گوش كني شايد بيشتر به خاطر اين بود كه تو اين شب عزيز ازت كادو بگيرم ،يه چيزي كه هميشه ازت خواستمش ولي اينجوري كه امشب قراره ازت بخوام ،يادم نمياد كه خواسته باشم...اما حالا كه داري به حرفام گوش ميدي ،داره يادم مياد كه بيشتر از همه ي خواستني هاي تو زندگيم، رسيدن به تو خواسته ي منه،داره يادم مياد كه عشق كهنه در درونم هست كه هيچ وقت به فراموشي سپرده نميشه، شايد... شايد دلمشغوليهاي دروغين اين زندگي و دنياي دروغين ياد و خاطره اشو كمرنگ كنه ولي از بين رفتني نيست... من هميشه نسبت به توجه كسايي كه دوستشون داشتم حسود بودم، خدايا باور كن ميدونم خيلي خيلي خصلت بديه و گناهه ولي چه كنم وقتي گاهي حس درونم دست خودم نيست... اين روزا انگار نسبت به بنده هايي كه بيشتر از من دوستشون داري داره حسوديم ميشه... به حق اين شب عزيز اين خصلتو از من دور كن، كمكم كن سعي كنم مثل بنده هاي خوبت باشم ولي سعي نكنم بهشون حسودي كنم... خدايا يادته خيلي وقتا، شايد از همون كوچيكي بابت يه موضوعي ميشستمو گريه ميكردم و با اينكه روم نميشد ازت انتقاد كنم ولي ته دلم شيطونه داشت يه كارايي ميكرد، يادته حرف بعضيا خيلي بيشتر از اينكه واسشون قابل تصور باشه، اشك منو در مياورد و باز قبطه ي بعضي چيزا را ميخوردم،و با وجود... باز دست خودم نبود... نميگم الان اون حس و انتظارم تموم شده و ديگه از بابتش ناراحت نيستم، اگه اينجوري بگم خودت بهتر ميدوني كه يه دروغ اساسي گفتم، نه اينو نميگم ولي ميخوام بدوني كه فهميدم كه اين قضيه همه اش به خاطر خودم بوده و به خاطر اين كه تو خيلي دوستم داشتيو بهم توجه داشتي واگرنه مطمئنا اين دنياي دروغين ارزش فكراي اينجوريو نداره، خدايا باور كن نميخوام اينجوري باشم ولي با حساي درونم چيكار كنم، اينكه...از گفتنش شرم دارم چون اينجوري معلوم ميشه كه يه عاشق صاف و صادق نيستم و هنوزم يه چيزاي ديگه اي به جز تو درونم هست ولي خدايا يعني من اينو پرورش دادم، ميتونست اينجوري نباشه؟ خدايا انگار هركاري ميكنم نميتونم اونو ازت نخوام...خواستمو ميگم... خداي گل مهربون عزيزتر از جانم بابت همه چيز ممنون، همه ي خوبيهات...همه ي توجهات... همه ي مهربونيهات... همه ي همه چيز... و منو ببخش بابت همه ي همه ي ناسپاسيهام عاشقتم، تو نيز عاشقترم كن بي نظيرم... دوست دارم
بنام آفريدگار... اول خدايا مرسي بابت اينكه همه چيو خيلي عالي واسمون رديف كردي،اينقدر عالي بود كه بازم شرمنده ي خوبيهات شدم باشد تا براي هميشه يادم بمونه كه اينقدر ماهي... خدايا امشب با تمام وجودم براي مصي و همسرش آرزوي خوشبختي ميكنم، ازت ميخوام بهترينها رو نصيبشون كني و يه زندگي سرشار از عشق و وفاداري نصيبشون كني... تو اين شب عروسيشون هر آنچه كه نصيب خوشبخت ترين بنده هات ميكني، به عنوان هديه ي پيوندشون بهشون عطا كن و نگاه و توجهت رو ازشون نگير... باشد تا سعادتمند شوند... و امشب براي خوشبختي و عاقبت به خيري همه ي بندگانت دعا ميكنم و ازت ميخوام سختي ها رو براشون به آسوني مبدل كني يه دعا هم واسه خودم... حالمو بهترتر كن ...باشه؟...مرسي بازم مرسي بابت همه چيز
سلام خدا ميدونم خيلي بدم ميدونم وقت خوشي كمتر به يادتم وهمين كه دلم پر از غم ميشه، يادم مياد يه كسي هست كه بهم آرامش ميده، يكي هست كه هيچ وقت تنهام نميذاره خدايا داشتم فكر ميكردم اگه تو نبودي چيكار ميكردم، اين همه آدم خوب اطرافمه اما وقتي دلتنگمو چشمام پره اشكه ،كي از دلتنگيم خبر داره؟! كيه كه جز تو بهم آرامش بده، به حرفام گوش كنه و دركم كنه؟ تو توي زندگي بهترينها رو بهم دادي، كسايي كه در كنار آنها بودن، يعني خوشبختي، يعني آرامش، يعني اينكه دوستم داري كه توي باغ خوشگل زندگي ، خوشگلترين و مهربونترين گلها رو واسم گلچين كردي اما وقتي دلم ميگيره هيچ كي جز تو نميتونه تسكينم بده و ناراحتيمو كم كنه، دلم گريه ميخواست تا آروم بشه ولي الان حرف زدن با تو يعني آرامش مرسي مرسي كه هميشه باهام اينقدر خوبي ، انگار كه من تنها بنده ي توام ،تنها كس توام ،اما من چي ؟ باهات چه جوريم؟ جوري كه انگار نه انگار كه تو تنها خداي مني چقدر خوبه كه اينقدر آروم به حرفام گوش ميدي ، چقدر خوبه كه هرچي تو دلمه تو ميدوني حتي بهتر از خودم وچقدر خوبه كه اينقدر با آرامش همراهيم ميكني انگار نه انگار كه همه چيو ميدوني چقدر ما ادما خوشبختيم كه تو رو داريم واگرنه چي به سرمون ميومد؟ اين روزا زياد تو تنهايي گريه ميكنم، نميدونم چمه ولي تو ميدوني و كمكم ميكني نه؟ عاشق نشدم كه نه؟! آخه انگار اين روزا مد شده، هركي تو خودشه و غمگين ، بهش ميگن نكنه عاشق شدي اگه قراره يه روز عاشق بشم ، بهترينو ازت ميخوام... باشه؟ كسي كه باهاش به تو برسم ... راسته كه ميگن هر دلي فقط بايد عاشق يكي باشه؟ بذار تكليفمو باهات روشن كنم... ميخوام عاشق تو باشم... عشقاي زميني به چه درد ميخورن وقتي زودگذرن؟ به چه درد ميخورن وقتي خيلي ساده تر از اون چيزي كه فكرشو بكنيم، رهامون ميكنن و ميرن؟ كي بهتر از تو كه هيچ وقت تنهامون نميذاري... زيباترين ستايش ها نثار تو كه كاستي هايم را ميداني و باز هم دوستم داري حتي اگر اين زندگي دروغين، تو را از يادم ببرد من ناسپاس را ببخش
بنام تو اي مهربانترين و با وفاترين و دوست داشتني ترين خدايا زياد حالم خوب نيست،دوست دارم گريه كنم... هيچي نيست ولي نميدونم چرا غمگينم...غمگين غمگين غمگين!!! كمكم كن حالم خوب بشه... باشه؟ دوست دارم من... كاش... كمك كن اين فكراي آشغالو از ذهنم دور كنم و بيشتر باتو باشم مرسي
به نام خداي بخشنده خدايا امروز يه دروغ گفتم ميشه منو ببخشي؟ درسته كه نه سودي واسه كسي داشت و نه ضرري واسه كسي ولي دروغ دروغه ديگه... خودت خداجون دليلشو ميدوني...ولي باور كن شرمنده ام... تكرار نميشه... تمام سعي ام رو ميكنم كه ديگه تكرار نشه... تو هم كمكم كن ،باشه؟ ... حالا كه فكر ميكنم ميبينم كه هيچ دليلي نداشت كه اون جفنگو بگم وقتي كسي مثل تو هست كه بهش اعتماد دارم بابت نمازاي صبحمم معذرت ميخوااام، وقتي آدم تا دير وقت بيدار بمونه ،نتيجه اش همين ميشه ديگه... تو با گذشتي و مهربون و همين بهم اميد ميده ،اميد به اينكه كسيو دارم مثل تو كه بي نظيره و دوستم داره حتي اگه اوني نباشم كه دوست داري، اميد ميده كه ميتونم سعي كنم كه خوب باشم ،اون جوري كه تو دوست داري، اميد ميده كه يكي هست كه هميشه دستمو بگيره و رها نكنه... تا پايان و براي هميشه... منو ببخش بابت همه چيز و دوستم بدار و ياريم كن ... مثل مثل هميشه
بنام او كه هستي نام از او يافت فلك جنبش،زمين آرام ازو يافت ديشب وقتي خواستم به جبران ترديد شب قبلتر، برم و اون كارو انجام بدم، تمام وجودم رو نميدونم يه دلهره ،يه اضطراب پر كرده بود يا اينكه هيجان داشتم و هيچي نمي فهميدم... با خودم فكر ميكردم يعني اسمش چيه؟ دلم ميخواست بگم ...بدون هيچ انتخابي... وقتي رفتيمو اون چادر ديگه سرجاش نبود، از خودم بدم اومد، اولين فكري كه به سرم اومد اين بود كه مهديه چقدر لياقتت كمه...چقدر تو بدي... چقدر ... حتي لايق اينكار هم نبودي مامان خواست دلداريم بده ولي بغض توي گلوم گير كرده بود و واسه يه لحظه اشك توي چشمام جمع شد،سعي كردم جلوي اشكامو بگيرم تا كس ديگه اي نفهمه كه اين دختر چقدر ... يكي از بزرگترين درسهاي زندگيمو ديشب گرفتم و اون اين بود كه هميشه نميشه ترديد رو جبران كرد، خيلي وقتا ممكنه خيلي زود ،خيلي دير بشه و ديگه تو از دستت كاري بر نياد و يه درس ديگه هم گرفتم و اونم اين بود كه حتي انجام كار خير هم توفيق ميخواد، شايد تصميم بگيري و تا اونجايي كه بايد، بري ولي نتوني اون كاري رو كه بايد به انجام برسوني و من توفيق نداشتم و دلم شكست... و همون موقع احساس كردم كه دل كسيو شكوندم كه اينجا خدا دل منو شكوند خدايا تو خوبي ،تو بهتريني ... تو همه چيز مني ولي انگار ... ميخوام اين تو دلم بمونه، گاهي حتي خيلي چيزا رو اينجا هم نمي تونم بزنم... با اينكه كسي نميخونه ولي دلم ميخواد تو فقط بدوني و نه هيچ كس ديگه... خدايا كمك كن تو سختي ها به بيراهه نريم، كمك كن هيچ وقت واسه جبران يه كار، به كار بدتري دست نزنيم، كمك كن مثل هميشه كه كمك كردي و من تو رو تو لحظه لحظه ي زندگيم احساست ميكنم، خيلي واضح تر از اون چيزي كه قابل باور باشه عزيزترينم مرسي كه هميشه با مني... حتي اگر... مرسي
بنام او كه بخشنده است و بارون نشونه ي بزرگ بخشندگي و سخاوتش هوا گرفته است مثل دل من ... صداي آسمون... صداي بارون... بوي نم بارون... نميدونم چرا اين روز آخري صداي آسمون در اومده، نميدونم چرا داره فرياد ميزنه... شايد داره ميگه غمگينم از اينكه داره اين ماه تموم ميشه، شايد ميخوا بگه دلتنگم از اين كه تا يكسال ديگه صداي ربنا بر بيكران من نمي پيچه، شايد ميخواد بگه رمضان دلم برات تنگ ميشه، شايد ميخواد بگه چقدر زود داري از پيشمون ميري، چقدر ازت غافل بودم ... خوش به حالت آسمون... خوش به حالت كه ميتوني فرياد بزني و از چشمات بخواي كه اشك بريزن ، اشك بريزن واسه اين وداع ... اشك بريزن واسه اين خداحافظي ... واسه اين دلتنگي ... واسه تموم شدن يه عالمه رحمت و معنويت... كه البته اينا تموم شدني نيست... ميدونم كه رحمت خدا بيكرانه است، ولي من چي؟ من كه يك ماه مهربون اومد و ازم خواست بديهامو زير خاك و گل اين زمين بارون زده دفن كنم و نكردم چي؟ من كه وجود عاري از گناهم هنوز هم عاري از گناه است چي؟ من كه اون جور كه شايسته بود به درگاهش نرفتمو ازش نخواستم كه منو ببخشه چي؟ من كه هنوز بدم ... بد بد بد ،چه كنم؟ ميدوني ديشب كه ميخواستم اون كارو انجام بدمو ندادم و ترديد كردم... تازه فهميدم چقدر دلم از سنگه... تازه فهميدم چقدر بدم... تازه فهميدم كه ادعا ميكنم كه دوستت دارم و بويي از مهربوني نبردم... تازه فهميدم كه چقدر بزرگن اونايي كه بخشنده ان... چقدر دلشون صافه اونايي كه همه چيز و در طبق اخلاص ميذارن و تقديم بندگانت ميكنن... تازه فهميدم كه دل كندن از اين دنيا، از ماديات كثيفش چقدر سخته... تازه فهميدم كه هيچي نيستم... هيچي...هيچ چقدر جالب توي اون روزنامه نوشته بود كه خوشبخت ترين آدمها اونايي ان كه ميبخشن در حاليكه نميدونن به كي ميبخشن... خدايا اون ترديد بهم ثابت كرد كه لياقت اون چيزايي رو كه به خيلي از آدماي خوبت ميديو من ندارم، و چقدر حسرت ميخورم به حال اونايي كه از همه چيزشون ميگذرن تا به تو برسن و مطمئنا برنده ي واقعي اونا هستن چون كه به همه چيز تازه دست پيدا كردن... اون دودلي واسم خيلي گرون تموم شد، شايدم ميخواست به اين دل بي صاحب بگه كه اونجوري كه فكر ميكردي نيستي... و خيلي مونده تا برسي ... هنوز خيلي دوري... خيلي دور... و حتي اگر امشب به جبران ترديد ديشبت كاري انجام بدي، شايد تو اصل موضوع فرق نكرده باشه ولي بخششي كه با كلي فكر كردن به دست بياد كه بخشش نيست... ميدوني خدا اين تنها اشتباه من نبود، ماه رمضان اومدمو رفت ولي من هنوز غرق در اشتباهاتي هستم كه نمي دونم چه جوري ميشه جبرانشون كرد... چه جوري ميشه زمان رو به عقب برگردوند تا ديگه تكرارشون نكرد... چه جوري ميشه نگذاشت كه زود دير شود... ميدوني تازه فهميدم اينكه به يه آدمي توفيق انجام يه كار خوبو ميدي ،يعني چي؟ تازه فهميدم كه اون آدم چقدر بايد خاص باشه كه تو اين همه بهش عنايت داشتي... ومن چي؟ من كي هستم خدا؟ يه ادم پر از ادعا... پر از بدي... اون شب كه اون آقا تو تلويزيون ،شعريو خوند كه هميشه استاد عرفان سر كلاس ميخوند، احساس كردم خيلي دلم تنگ شده... واسه كلاس... واسه همه چي... ولي خدايا خودت ميدوني كه چقدر سخت بود بفهمم راهي كه ميرم درسته يا غلطه... چقدر سخت بود بفهمم كه تاثيراتي كه روي دل و قلبم ميذاره منو به تو نزديك ميكنه يا ازت دور ميكنه... و هنوز هم در ترديد !!!!! روزها و لحظات به سرعت برق و باد ميگذرن و زماني خواهد رسيد كه محلتي براي زيستن برايم نمانده... نميدونم 1 ثانيه...1ماه...1سال...نميدونم چقدر... نميدونم به گذشته م كه نگاه ميكنم ، نميدونم تا حالا چند تا كار انجام دادم كه فقط براي خود خود خودت باشه... و نه خودم... هرچي فكر ميكنم ميبينم واسه تو هيچ كاري نكردم... نه اينكه تو به عمل من نيازي داشته باشي...نه... ولي آيا كاري هم كردم كه خودم توش دخيل نبوده باشم... امروز يه دعا ميكنم... شايد متفاوت از قبليا ... يكي كه خودم توش نباشم... يكي كه اثري از منيت توش نباشه... خداي مهربان و سخاوتمند عالميان، خداي بزرگ و بلند مرتبه... ياريمان كن تا دستي گشاده داشته باشيم...ياريمان كن به ديگران بيانديشيم و آنچه از زندگي نصيبمان كردي،در طبق اخلاص به ديگران ببخشيم، ياريمان كن كه بتوانيم لبخند را بر لب آدميان بيافرينيم و آفريننده ي اشك بر چشمان بندگانت نباشيم، ياريمان كن قلبي كه شكستيم را تسكين دهيم، ياريمان كن قلبي را نشكنيم،دستي را كه نگرفتيم به مهر بفشاريم، ياريمان كن در علم اندوزي و نه براي مال اندوزي بلكه علمي عنايت كن كه با آن عشق بيافرينيم ، با آن دلمان را نوراني كنيم، با آن گره از مشكلي بگشاييم، و آن را نثار بندگانت كنيم ثروتي به ما نبخش مگر آنكه پيش از آن دست ببخشش را به ما عنايت كني، معرفتي به ما ببخش تا بتوانيم با ان عشق را تجربه كنيم، با آن به تو رسيم و تو را دريابيم... با آن طعم زيباي خوشبختي را بچشيم وبا آن بوي نم بارونتو استشمام كنيم... اينبار هم من توي دعاهام فراموش نشد... هرچه بود من بودم ولي اينبار تو و ديگران هم بوديد...
به نام خداي رحيم وزيباي مهديه خدايا درياب مرا ... خواهش و تمنايم را بپذير و مرا ببخش،دلم را صاف كن و بديها را از آن بربا و هرآنچه دوست ميداري در ان قرار ده... مرا پاك كن و آنگاه دعاي ظهور را از جانبم بپذير، لياقت در كنار حضورش را به من گناهكار عنايت كن و هر انچه از خوبي است نثار تمام انسانها كن بار الها،همه را خوشبخت كن،مشكلات همه را به آساني مبدل كن و همه را عاقبت بخير كن ياريمان ده كه ديگران را دوست بداريم و هرانچه از دستان ناتوانمان براي كمك بدان ها برمي آيد، دريغ مكنيم زيبايم،جهان را غرق در زيبايي كن و بديها را از دل و ديده ي آدميان بزدا... بيامرز مرا و پدر و مادر مهربانم را و تمام كساني كه ميشناسمشان و تمام آدميان... به دلمان نور معرفت بتابان و صفاي باطن عنايت كن و به چشممان اميزه اي از حيا و متانت و نه پرده ي بي عفتي... دعاهايي كه در حق بهترين بندگانت برآورده ميكني، در حق ما گناهكاران رو سياه نيز برآورده كن و ما را به درياي علم و رحمت و معرفت خودت متصل كن ياريمان ده... خوب باشيم،خوب زندگي كنيم، به همه خوبي كنيم و خوب بميريم و آنچنان مردني كه لايق بهترينهاي توست وجودت را از ما نگير و توجهت را ازما دريغ مفرما و آنچه كه به صلاح ماست ،پيش رويمان قرار بده كه تو بر همه چيز آگاهي و تويي شنواي بينا...و صلاح تو هميشه بهترين است دوستم بدار و ياريم كن تا خالصانه دوستت بدارم قلبمان را مملو از عشق بيكرانه ات كن و زخم هاي دلمان را با نوري از ايمان و معرفت به زيباي مهربان،خداي عالميان التيام ببخش عاشقانه و بي صبرانه در انتظار ديدارت ميمانم رويت را ازمن برنگردان كه بي تو مني نيز وجود ندارد مهربانم، بي تو من ميميرم... عاشقانه ترين بوسه ها ،تقديم به مهربانترين و بخشنده ترين عالميان...خداوندگار عشق و معرفت
بنام آمرزنده ي مهربان وقتي باهاش حرف زدم صداي پرازحزن و اندوهش دل آدمو به درد مياورد، با اينكه تو شرايطش قرار نگرفته بودم ولي خيلي راحت مي تونستم درك كنم كه چقدر رهاكردن همه چيز براش سخته، چقدر براش سخته كه ديگه نبينتش، باهاش حرف نزنه، بهش فكر نكنه... و حرفهاش نشون ميداد كه داره بارعذاب وجدان بزرگيو تحمل ميكنه كه بزرگترين غم رو توي دل كوچيكش بوجود آورده بود، هرچي فكر ميكنم نميتونم بي وجداني و سنگ دلي بعضي از آدما رو باور كنم، كسايي كه يك روز دل و روح يه نفرو به خودشون اختصاص دادن و اونو اسيرخودشون كردن، اجازه ي ورود به زندگيشونو بهش دادن و براش دم از عشق زدن ولي حالا...كجاست اون علاقه، كجاست اون عشقي كه تمام وجودشو تسخير كرده بود، كجاست اون تعهدي كه ضمن عقد توي گوش همسرش زمزمه كرد كه هستم تا آخر...هستم تا پايان عمر... هستم براي هميشه...وهيچگاه رهايت نميكنم... و چه ساده عشق ديگري در خانه ي دلش ريشه دوانيد، و چه ساده براي دومين بار دل سپرد، و چه ساده با هزار دليل و استدلال همه چيز را ساده انگاشت و گذشته اش را ازياد برد... و حال عاشق كسي گشته كه هيچ گاه نديدم درزندگيش خدا را از ياد ببرد، هيچ گاه به قداست و پاكيش شك نكردم و هيچ گاه بدي و زشتي ازش نديدم، و چگونه توانست دل اين دختر پاك را بربايد، باورش سخت است.... خدايا،خداي خوب من هنوز نمي دانم چرا مردها رو اينگونه آفريدي... از سنگ...نه دلي براي دل سپردن و نه قلبي براي دوست داشتن...تنوع طلب...فريبكار... نميدونم خدا...شايد دارم كفر ميگم وقتي ميون همين مرداي نامرد، تو علي(ع) رو آفريدي ... شايد دارم كفر ميگم وقتي يه مرد بي نظير مثل بابامو بهم دادي ... ولي ميدونم قبول داري كه امسال امامونو ديگه نيافريدي... واينم قبول كن كه ديگه حتي مثل باباي منم كمه، نميدونم چرا اين نسل اينقدر بد شدن، خدايا آيا كسي هم مونده كه بشه بهش اعتماد كرد و توزرد از آب در نياد...ديگه جزء باورام شده كه نيست... خدايا، ديشب خودت شاهد بودي كه همه اش جلوي چشمام بود، به خودت قسم كه نميدونم چه كاري از دست من براش برمياد جز اينكه به درگاهت دعا كنم كه قضيه اشون تموم بشه و بتونن همو فراموش كنن... آخه امسال زنايي مثل همسر اون و ... چه گناهي كردن كه بايد چوب اعتماد زياد به همسراشونو بخورن... و كسايي مثل ... چه گناهي كردن كه در اوج جواني بايد به خاطر يه آغاز اشتباه ويه دل مهربون كه زود گول ميخوره ،الان تاوان يه عشق بزرگ به مرد همسردارو بدن، جوري كه با وجود تمام اشرافي كه به اشتباه بودن قضيه دارن ،نتونن تموم كنن و گاهي براي اينكه اين اشتباهو جبران كنن و سعي كنن تموم بشه،خودشونو مجبور به دست زدن به يه اشتياه بزرگتر بكنن كه شايد به قيمت تمام زندگي و خوشبختي و آيندشون تموم بشه خدايا، چه كاري از دست من برمياد، اون شب فقط تونستم يك كم آرومش كنم تا اينقدر خودشو اذيت نكنه...ولي آيا اينجوري قضيه حل ميشه...خودت ديدي كه 1ساعت تموم با اون آقا هم حرف زدم و مثلا قول داد ولي بعد يه مدت دوباره شروع كرد...آخه چيكار كنم... به جز اينكه از خودت بخوام كه كمكشون كني ،ديگه هيچ كاري از دستم بر نمياد... خداجون بازم التماست ميكنم كمكشون كن... كمك كن تا آواري از اندوه روي سر همسر اين اقا وقتي اونو با يكي ديگه ميبينه پهن نشه، كمك كن آينده ي ... خراب نشه... خدايا ايني كه ادعاي ايمان ميكنه وقتي اينجوري از آب درمياد و خيانت ميكنه واي به حال مردايي كه اصلا تو رو قبول ندارن... خدايا عاقبت هممونو بخير كن...
بنام محبوبترين و بي همتاترين وخدايا تو را سپاس تو را سپاس به خاطر تمام خوبيت و به خاطر تمام مهربانيت توراسپاس كه در لحظه لحظه ي زندگيم مرا رها نميكني و هميشه حضور زيبايت را در كنار تن ناسپاسم احساس ميكنم توراسپاس كه تمام خوبيها رايكجا به من ارزاني داشتي و من اكنون ذره اي شك ندارم كه تا آخرين لحظات زندگيم مرا رها نخواهي كرد چرا كه باتو بودن يعني همه چيز داشتن، يعني خوشبخت بودن، يعني طعم زيباي زندگي را با تمام وجود حس كردن و من تو را دارم و تو را براي هميشه خواهم داشت... امروز احساس ميكنم كه هميشه خوشبخت خواهم بود ، ديگر از آينده اي كه نميدانم به كجا ختم ميشود نمي ترسم، ديگر نگران آنچه پيش خواهد آمد نيستم ، چرا كه تو را دارم... پيشتر شايد معناي با خدا باش و پادشاهي كن را نمي فهميدم،گرچه هنوز هم وجودم خالصانه از آن تو نشده و ناسپاسم و هرآنچه تو را حمد و ثنا كنم جبران قطره ي كوچكي از درياي بيكرانه ي محبت تو نميشود ولي... ولي حتي به ياد تو بودن هم به من ثابت كرد كه يعني خوشبختي را در آغوش كشيدن و من آن زمان كه به تك تك لحظات زندگيم مي انديشم ، وجود مهرباني را در كنار من نامهربانم ميبينم كه هيچ جز خوبي برايم نخواسته است ومن آن زمان كه در بهبوهه ي استرس و نگراني ، آرامش را ازمن دريغ نكردي، تو را بيشتر احساس كردم و اينكه با وجود تمام گناهانم و بي توجهي هايم جز مهر به من ارزاني نداشتي را فراموش نخواهم كرد خدايا، اي مهربانم در فكرم ، در فكرم كه چه كنم تا تو نيز از من خورسند باشي همان طور كه من از داشتنت خورسندم و به خود ميبالم و باز ياد دعاي بزرگي ميافتم كه خالصانه مي گويد: خدايا تو آنجور هستي كه من دوست دارم ، مرا آنجور كن كه تو دوست داشته باشي و به حتم خواهش بزرگ من در اين روزهاي بزرگ همين است عزيزترينم تو هميشه برايم بهترينها را خواستي ، هميشه دستانم را گرفتي و در سختي هاي زندگيم ،آساني رابه من ارزاني داشتي ، دعاهاي دنيويم را چه آسان برآورده كردي و مناجاتهاي عاشقانه ام را چه زيبا گوش فرا دادي، با تو هيچ گاه تنهايي را حس نكردم و به ياد تو هيچ گاه ضرر نديدم، صدايت كردم و تو هر بار مرا بالاتر بردي، نامت را زمزمه كردم و تو هر بار آرامش را به من هديه دادي، كمكم كردي تا در دوراهي هاي زندگيم ، راه درست را پيش بگيرم، ياريم كردي تا آنچه كه بايد به ديده ي فراموشي مي سپردمش از ياد ببرم و يادت را در وجودم زنده گردانيدي خوب كه مي انديشم، لحظه اي از اين زندگي 22 ساله را نمي يابم كه تو در كنارم نبوده باشي و ياريم نكني، اما زيبايم ، من چه كرده ام براي توي مهربان؟! براي تو كه نه... چرا تو كه به من حقير نيازي نداري، و در حقيقت براي خودم و براي ديگران چه كرده ام؟ يادم نمي آيد كه تا به حال گره از مشكل كسي باز كرده باشم و كسي را ياري رسانده باشم، يادم نمي آيد كه تا به حال دست بنده اي از بندگانت را گرفته باشم، سعي كرده ام كه به كسي آزاري نرسانم و كسي را ناراحت نكنم ولي آيا خيري هم به كسي رسانده ام؟ پس وظيفه ي من در اين دنيا چيست؟ اين كه آرزو كنم و تو برآورده كني! اينكه هرچه از خوبي است براي خود بخواهم و تو به من عطا كني! جز اينكه براي خوشبختي و عاقبت بخيري و حل مشكل ديگران به درگاهت دعا كرده ام ، كار خير ديگري را به ياد نمي آورم... خدايا تو بگو چه كنم؟ اين روزها عاشقانه همه را دوست مي دارم، اين روزها جز محبت به بهترين پدر و مادر دنيا كاري از دستم بر نمي آيد... فقط دريافته ام كه ... خداجون كمك كن ، كمك كن يه راهي پيدا كنم... ياريم كن مثل مثل هميشه.. بووووووووووووس
كاش مي شد آدمها مثل پرنده ها پرواز مي كردند،دلم مي خواد مي تونستم هر زمان ،هرجايي كه دلم مي خواست بودم،شايد آسمان زيباترين و قشنگ ترين جايي باشه كه آدم مي تونه براي آرامش انتخاب كنه،من پرواز را دوست دارم براي رسيدن،من پرواز را دوست دارم براي نزديك شدن ،من عاشق پروازم براي لمس كردن عظمت ابرها و ديدن ملجا اشك هاي باران آري من عاشق پروازم پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 12:51
عاشقانه وباتمام وجودم، و رمضان را دوست دارم چون تو در آن نزديكتري و شايد من به تو و چه مهرباني آن زمان كه مرا با وجود تمام بديهايم مي بخشي ومن چقدر كوچكم در برابر عظمت و خوبي بيكرانت كه چون درياست و كاش مي توانستم به عمقش دست يابم گاهي سايه ات را بيشتر از هميشه احساس مي كنم مرا تنها نذار كه بي تو بودن يعني تمام شدن،يعني فنا شدن،يعني مردن زندگي را ازمن مگير ومعني زندگي عشق است عشق به معبودي زيبا كه مهرباني و لطفش در جاي جاي زندگيم ريشه دوانيده ياريم كن تا ريشه هاي اين عشق را نسوزانم دوستت دارم عشقت رااز من مگير یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 1:16
انتظار
به دنبالت مي گشتم،در پشت خورشيد،در پشت كوه ها،و در دامن درياوآرزويم يافتنت بود مدتها بود كه حس آمدنت را در يافتن تداعي مي كردم و غوغاي رسيدن حيات قلبم شده بود همه چيز را فقط و فقط در بودنت وشايد در به ظاهر ديدنت ترجمه مي كردم اما حال.... حال ذهنم برآشفته و دردناك نيست چراكه دريافته كه معبود در كنار او و تنگاتنگ اوست نزديكتر از نزديك و بودن در عين به ظاهر نبودن وچه زيباست حس اعتماد،اعتماد از ماندن كه تو در كنارم بماني براي هميشه و نه فقط چند روز و بلكه هزاران روز وآن زمان كه روز بي معناست كه من بيشتر محتاجم،محتاجم به اينكه در وجودم پيدا شوي و وجود چه زيباست آن هنگام كه تو را در خود بيند و چه آرامشي غوغا مي كند،ژرف و بي انتها و هيچ چيز فراتر از آن نيست كه زندگي كني در حاليكه قلبت پراز سكوت است و نه به معناي سكوت كه معنايش آرامش است و كاش دائم مي شد و هميشه حكمفرما و نه فقط براي من ،براي تمام آدميان فقط آدميان! منتظرت مي مانم اي تجلي ظهور یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 2:13
كاش مي شد به عمق آن بال گشود،سفري واقعي نه روياي محال كاش مي شد انديشيد،فكر كرد ، نوشت، نه سطحي و گذرا،در ژرفايش غرق شد كاش مي شد ديد ،شنيد ،لمس كرد،با ديده ي دل نه با چشم ظاهر،با شنواي عقل نه با گوش بيرون،با احساس درون نه با وجود بيرون كاش مي شد درك كرد، فهميد،در درياي آرامش شنا كرد،ساحل مواج و كف آلودش را لمس كرد،با زمزمه هاي عاشقانه اش پرواز كرد،از زمين دروغين دور شدوبال زد،صعود كرد و به اوج رسيد كاش مي شد قله ي معرفت را فتح كردو اورا شناخت،نه با زبان ،با تمام هستي اي كه نشانش بودن است و آنگاه آرام آرام فرياد زد كاش مي شد رهايي را يافت،در هواي مطبوعش نفس كشيد و زنده ماند،زنده ماند تا پايان و شايد زنده ماند تا آغاز حيات،حيات واقعي چقدر سخت است كه تو نزديك باشي و ما دور مي شود آه كشيد از ته دل مي شود اندوه را پيمانه كرد مي شود كلبه ي محزون دل را ويرانه كرد مي شود پرواز را ،پروانه بودن را خواب ديد مي شود عشق را،مدح و غزل ،عرفان و بودن را افسانه كرد ولي نه اندوه و غم ،اي كاش را،بايد از دلها زدود مي شود اوج گرفت مي شود خوب بودن را با پروانه ها تقسيم كرد شاپرك را باقاصدك همراه كرد،عشق را در قله ي دل ها فتح كرد مي شود با هر نسيم ،از بي وفايي ها گذشت از تمام حرف ها،نااميدي ها گذشت مي شود يادگرفت،بال گشود مي شود با يك كبوتر هم رسيد مي شود آخر رسيد نمي دانم با كدامين قلم مي توان تورا وصف كرد،نمي دانم بر روي كدامين كاغذ مي توان خوب بودنت را ،مهربانيت را ،بزرگي وعظمتت را توصيف كرد،نمي دانم چگونه مي توان نت عشقت را نوشت،با كدامين ساز،آواي بودنت را زمزمه كرد،نمي دانم كدام دفتر عرفان ،تا به حال توانسته در مدحت،عشق را قلم زند،كدام دل ،لبيك ،اللهم لبيك را عاشقانه سروده ، و شايد هزاران دل،هزاران نفس،هزاران عارف،هزاران عاشق و.... كعبه ي دل طواف تورا مي طلبد تا زمزمه هاي لبيك را با تمام وجود فرياد زند و وجودش را لبريز از فناشدن كند كدام دل است كه به تو انديشد ولي تو را درك نكند،كدام نفس است كه نامت را زمزمه كند ولي با شراب حقيقت مست نشود،كدام دست است كه به سويت دراز شود و معرفت را درآغوش نكشد،كدام عاشق است كه نداي دوست داشتنت را به گوشت رساند و عشقت را در نيابد دريا را دوست دارم ،چون مي شود وسعت حيات را تا دوردست در آن به نظاره نشست،با طلوع نورت گرم شد و با زيبايي غروبت ،تو راو وجودت را لمس كرد دريا را دوست دارم چون تو در آن با صداي هر موج ،موسيقي زندگي را مي نوازي و با حركت شن ها، فرياد مي زني كه اين جهان ،دنياي سكون نيست ،حركت را درياب،قدم جايز نيست ،دويدن را بياموز ستارگان را دوست دارم و ماه را كه در ظلمت ،نور را ارزاني مي دارد و باز برايمان فرياد مي زند ماندن در تاريكي جايز نيست ،نور را درياب و جنگل را آن هنگام كه پر از سكوت است،با درختاني كه سر به فلك كشيده اند،و دستان خويش را به علامت نياز به سوي سپهر زيبايش دراز كرده اند و چه زيبا تو را مي ستايند و كوه ها را ،براي بر فراز درآمدن و هزاران هزار درس زندگي و كدامين عقل مي تواند همه اينها را ببيند ،لذت ببردو باز تو را تكذيب كند كه بايد به وجودش شك كرد و حال مگر مي توان آفريده هايت را دوست داشت ولي تو را نه!كه سخن كذب است عاشقانه،بي نهايت و با تمام وجود دوستت دارم اي عشق بي پايان من ياريم كن براي درك ذره ذره ي هستي ات كه بي نهايت است ولي ذره اي از آن نيز چاره ساز مرا و تمام عاشقانت را درياب اي زيباي بي همتايم باران كاش باران مي باريد،باراني از جنس زمزم باراني كه از نفس ابرايي بلند بشه كه قلبشون سپيده سپيده ، و از قلب پاكشون ،به هر مرواريد باران،پاكي را هديه دادن تا بيايد و بديها رو با خودش به زمين ببره و خوبي رو به عمق هستي تزريق كنه كاش باران مي باريد،باراني از جنس نور باراني كه از دل آسمون هفتم با خودش روشنايي بياره نه دلتنگي،باراني كه اينبار عشق رو به عالم تزريق كنه و محبت را و زمين و زمان رو پر از نور كنه و نه روشنايي فانوس كه با خودش خورشيدو بياره كاش باران مي باريد،باراني از جنس زلال حقيقت،از جنس آدم آن زمان كه متولد شد باراني كه اينبار در زمين فرو نمي ره بلكه توي قلبته كه فرو مي ريزه و لبخند رو بهت هديه مي ده،به عقلت مي گه آدم باش و قلبت مي گه عاشق باش خدايا باران بفرست،از جنس عيسي،از جنس مريم،از جنس يوسف،از جنس علي ،از جنس عشق،از جنس مهدي و اينبار باران را از دل معرفت بفرست تا تو را و او را بشناسيم تا سرماي ناداني در وجودمون به گرماي حقيقت مبدل بشه خدايا باران بفرست شنبه بیستم مهر 1387ساعت 2:0
|
About![]()
مي نويسد... و با نوشتن آرام ميگيرد Archivesدی 1388آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 LinksSpecific
فتو نایت
آپلود عکس
گالری عکس
کد موسیقی لایت
قالب های نایت اسکین
|